تو این چند وقت اخیر اختلافاتمون با همسر خیلی شدید شده حالا که بازار بو رس داغ شده همسر هم وارد بازار شده و بمن گفت کد بور سی تو بده برم عرضه اولیه بخرم ، من سال گذشته به درخواست دوستم رفتم کد بودرسی گرفتم دادم بهش باهاش کار کنه، گفتم میدونی که دوستم داره باهاش کار میکنه گفت ازش بگیر گفتم چرا منو تو این موقعیت میذاری دوست ندارم اینکار رو بکنم... یعنی چی دوست نداری دو سال دستشه بسه گفتم این یه مساله شخصیه تصمیم منه از کوره در رفت که شخصیه باشه شخصی بهت نشون میدم دیگه اگه از بی پولی بمیرم یه قرون روت حساب نمیکنم و ... گفتم عصبانی نشو خودتو اذیت نکن تو که چیزی کم نداری خب اجازه بده یکی دیگه یه درامدی کسب کنه دیگه از اون موقع که تقریبا دو هفته میشه رفته تو قهر و روزهای اول که دایم اخماش تو هم بود حالا اخماش باز شده ولی همچنان تلخ و عصبانی هست، قرار بود یه قطعه زمین برام بخره بهش گفتم چی شد گفت بمن ربطی نداره گفتم خب شماره طرف رو بهم بده گفت به فلانی زنگ بزن بگیر ازش گفتم فلانی که ۵ م گرونتر میده گفت بمن ربطی نداره دیگه موندم اگر هم به دوستش زنگ بزنم شاید بهش زنگ بزنه که بپیچونتم، هر بار که سر یه صحبتی باز میشه یه جوری واکنش نشون میده که از قبل ناامیدتر میشی دیگه از قیافه عبوسش خسته شدم، هیچ همصحبتی ندارم همیشه هر چی تو اداره اتفاق میافتاد رو باون می گفتم حالا هی باید کنترل کنم و حرف نزنم البته تلفتی با بقیه زیاد صحبت میکنم ولی جای کسی که کنارت بشینه و رو در روت و دایم کنارت هست و هر چیز جزیی رو باهاش در میون میذاری خالیه
امروز هم که سر اینکه لباس کی رو کدوم جالباسی باشه اشکمو در اورد در حالیکه من با خنده و شوخی باهاش صحبت میکردم دیدم رو بروم وایستاده مث کسی که برا جنگ اماده شده نه تو برو تو اتاق نمیری من جمع میکنم میبرم ...
بگذرن این روزهای مزخرف...
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی