خیلی خیلی سرم شلوغ شده بعد از سه سال بچه داری و شاغل بودن هنوز به ثبات لازم نرسیدم عوض کردن پست شغلی در عین حال اینکه یه شانس عالی بود که بعد از دو سال کار بدون هیچگونه پشتیبانی و سفارشی و فقط به پشتیبانی خدا ارتقا بگیری (نمیدونم یه چیز معمولی هست که برا همه اتفاق میافته یا نه) یکی از همکارهای خانم که اونم دکترا داره سابقه کارش خیلی بیشتر از منه و پدرش هم بازنشسته همینجاست بهم گفت کی سفارش تونو میکنه جاهای خوب رو میدهند به شما ولی خب مسیولیت سنگینیه از این نظر که تویی که باید پاسخگو باشی و من هنوز به چم وخم کار اداری مسلط نیستم تازه یه کم. تو بخش خودم مسلط شده بودم
تو این واحد کاملا دست تنها هستم و اوایل دنبال کردن کارها عدم همکاری یا راه نیافتادن کار و بروکراسی اداری اشکمو در میآورد هنوز هم فشار کار روم زیاده درشش ماه اول سال هیچ کاری انجام نشده و من باید در حالی جبران کنم که تمام کارم وابسته به همکاری کارشناس های بخشهای دیگه هست که خودشون اینقدر سرشون شلوغه که براشون اهمیت ندارد که بمن کمک کنند
جلسه میگذارم بزور سه نفر میان کار من هم کاملا جلسه محور هست و واقعا داره فرسوده میشم گاهی از اضطراب اینکه جلسه چطوری پیش میره کی میاد کی نمیاد ...اسهال میشم:(((
سه هفته ست یه جلسه رو با مدیرعامل هماهنگ میکنم به دلیل سفرناگهانی ایشون ... لغومیشه
حتی مسولیتهایی از این دست که باید جلسات. رو مدیریت کنی و حرفی برای گفتن داشته باشی ولی من اهل فلسفه بافی نیستم و حرفم تو جمله تموم میشه، مدیر قبلی همایش برگزار میکرده دانش آموزان رو میاورده، کارهای روابط عمومی طور، زیاد بلد بوده خانم کاربلدی هست برای خودش البته ولی ازش راهنمایی بخای به شدت خساست به خرج میده تو راهنمایی خب البته دوست نداره یه وقت من نتایج بهتری بگیرم
تو این مدت گاف زیاد دادم آخریش این که مدیر بمن زنگ زد تا یه موضوعی رو پیگیری کنم منم فک کردم زمان دارم و عقبش انداختم تا آخر هفته که مدیر بالاسری ارجاع داده بودم اونم رد نکرده بود و پنج شنبه مدیر سراغ میگیره و زنگ زد و حسابی منو شست و من هیچ توجیهی برا انجامندادنش نداشتم خیلی ناامیدکننده بودم گفت اگه نمیتونی جابجات کنم ....
یه سری ویژگیهای شخصیتی هم داره تو کارم اختلال ایجاد میکنه اینکه بی دقتم سهل انگارم واقعا گاهی چشمام موارد رو نمیبینه هر چقدر هم دقت کنم امروز سرچ میکردم جزو اختلالات بیش فعالی بزرگسالان بود باید کمک بگیرم تا دیر نشده
گاهی فکر میکنم ارزششو داره؟ مگه چند سال دیگه قراره زندگی کنیم که خودمون رو اینطوری از بین ببریم خسته میشم ، کم میارم ، پشیمون میشم ولی باز میبینم قانع نیستم دلم میخواد کارهای بزرگتر بکنم تاثیر گذار باشم نمیتونم بین این دو خواسته توازن ایجاد کنم یک خسته امیدوارم یا یک امیدوار خسته
فقط امیدم به خداست و حمایتش و معجزه هاش که کم نبوده تو زپدگیم
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی