خرید بک لینک

درباره سایت

دغدغه های بیخودی

آخرین مطالب

امکانات وب

روزگار میگذره با همون مسایل قبلی خوشبختانه روزگار کم نمیاره برای ایجاد چالش فقط شکلش عوض میشه حسش تموم نمیشه 

نگاه که میکنم دغدغه هام با ده سال پیش تفاوت چندانی ندارند فقط مواردی بهشون اضافه شده و اولویتها تغییر کرده 

یکی از مسائل این روزها کنار نیومدن دختر با نبودن و سر کار بودنمه با اینکه چهار ساله یا مهد رفته یا مدتی پرستار داشته این روزها انگار خیلی بیشتر حالا یا میتونه احساسش رو بیان کنه یا فهم و درکش بیشتر شده هر روز و هر شب میپرسه کی تعطیل میشی فردا تعطیلی فردانرو سر کار وقتی جواب دلخواه نمیگیره بغض میکنه که من دلم برات تنگ میشه میخوام پیشم باشی 

نمیدونم چی باید بهش بگم بهش گفتم نرم سر کار پول نداریم میگه بابا برهپول در بیاره چرا بقیه مامان هاشون تو خونه هستند چند تا همسایه دارم که همه خانه دارند 

به پیشنهاد یکی از همکاران بهش گفتم من درس خوندن میخوام به بقیه کمک کنم امشب میگه اگه کمک نکنی چی میشه ...

خیلی غصه م میشه قلبم میگیره از اینکه اینقدر بهش فشار میاد اذیت میشم بابا بزرگ مامان بزرگش رو آوردیم که خونه باشه و مهد نره ولی بازم فرقی نکرده بازم من رو میخواد گاهی دلم میخواد بمونم خونه و بیخیال کار بشم ولی با فکر اینکه این روزها میگذرند و شاید بزرگتر شد حتی دلش خواست مامان شاغل داشته باشه مثل بقیه چیزایی که خودم به شخصه با سر کار نرفتن از دست میدهم نمیدونم چه انتخابی درست هست چه راه حلی وجود داره

امشب همسر اهو ناله های نزدیکه تو آشغال ها رو میگشته شنیده میگفت با خدا صحبت میکرده که چرا منو به این وضع انداختی چرا وقتی همه تو خونه هامون هستند من باید تو سطل آشغال دنبال نون وماست بگردم... قلبم درد گرفته دیگه این روزها غذا خوردن هم لذت نداره وقتی به این فکر میکنی عده ای باید تو سطل زباله دنبال غذا باشند 

به همسر میگم چه کمکی میتونیم بهش بکنیم میگه هیچی ... 

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: شنبه 28 خرداد 1401 ساعت: 7:16

صفحه بندی