دو ماه هست که پدر و مادر همسر پیش ما هستند در واقع زندانی ما هستند:)) ما بخاطر غرغر مهد نرفتن دختر بعد هم شیوع کرونا نگه شون داشتیم که دختر رو مهد نذاریم خب این وسط پدرجان خیلی غر میزنه و میخواد بره و خسته میشه و حوصله ش سر میره از اینکه از دوستانش دور هست و تنها مشکل مون همینه، دیگه کوتاه اومدیم و بزودی میفرستیم شون بروند در حالیکه خیلی ناراحت میشم برگردم به روزهای گریه های هر روز دختر و مهد نمیرم مهد نمیرم در عین حال که همسر میگه نمیذارمش میترسم ...
اما این وسط نکته جالب ارتباط عروس و مادر شوهر ی هست که در این دوماه مشکلی ایجاد نکرده در واقع من فکر نمیکنم مامانم خودم رو هم اینقدر خوب تحمل کنم یادمه ۲۰ روزی که برای زایمانم اومده بود بارها قلبم از عصبانیت از دستش فشرده شده وبارها اشکم در اومده بود
فکر میکنم من و مادرجان ادمهای سازگاری هستیم در عین حال که من مرزهام محدود نیست یا اخلاقهایی که باعث ایجاد تعارض میشه ندارم از این اخلاق هایی که افراد مثلا از یه چیزایی خوششون میاد یا بدشون میاد یا قوانین خاصی تو خونه هاشون دارند که باعث میشه سخت باشه موندن تو خونه شون
من بخش آشپزخانه رو کامل در اختیار مادرجان گذاشتم و به هر شکل غذا درست کنه ما فقط تشکر میکنیم و هیچ اعتراضی نداریم یه بار که از چاق شدنمون شاکی شدیم گفت منو بفرستید برم من نمیتونم غذای بد درست کنم (ته دیگ های چرب، منم نه نمیگم و دو ماه دو کیلو اضافه کردم)
ایشون هم هیچوقت در هیچ چیزی نه اعتراضمیکنه نه اظهار نظر میکنه نه تذکر میده نه حس میکنه باید نصیحت کنه کاملا همراه هست (برعکس مامانم)
اما موردی که گاهی رو اعصابه این اهمیت بیش از اندازه دادنش به جنس مذکر هست من هم از خدماتی که به پدرجان میده شاکی ام هم به همسر :))) مثلا انتظار داره که من برای همسر چای ببرم و وقتی میبینه من انجام نمیدهم خودش چای میریزه و برمیداره براش میبره یا پدرجان میاد میشینه زیر لبی یه چی میگه که من نمیشنوم بعد میبینم مادرجان با حرکات کند و سنگین و سختی که ناشی از پیری هست از جاش بلند میشه (اکثراً ترجیح میدهند روی زمین بشینند) و میره براش چای میریزه من خیلی زورم میگیره آخه پدرجان خیلی سرحال تر و قبراق تر و چابک تر هست بنظرم مادرجان باید بشینه و اون بهش خدمات ارایه بده ...
دو بار تا حالا سر غذا تبعیض ش مشخص شده یه بار کله پاچه داشتیم و همسر هم به شوخی گفت من بی زبون م و زبونش رو من بخورم ... بعد دیدم کلا همه زبان و بناگوش هرچی گوشت خوشمزه تو کله پاچه هست رو ریخته تو ظرف همسر من که ساکت نموندم و گفتم مادرجان همه زبان دوست دارند همسر هم زبان رو تقسیم کرد واول از همه به من داد بعد هم دیدم از اون گوشتهای خوشمزه هم کنار ظرفم گذاشت
باز امروز چلوگوشت داشتیم و بخش گردن و ماهیچه و گوشتهای خورش رو گذاشته ظرف آقایون (اینطوری شده که سر میز من و مادرجان با یه بشقاب خورشتیم پدر و همسر هم با یه بشقاب) و برا من و خودش هم گوشتهای کم کیفیت تر رو گذاشته من هنوز نیومده بودم سر سفره که همسر گفت مادر عادلانه تقسیم نکردی اونم گفت نه هست به اندازه هست و زیاده و... البته در اینجا هم همسر کاملا حواسش بمن بود که کم نداشته باشم و آهسته میخورد و چند تیکه هم برای دختر کنار گذاشت
هواداری همسر هر چند مایه دلگرمیه اما از ناراحتی تحقیر و خودکم بینی که مادرجان ایجاد میکنه نمیکاهد. خیلی خودم رو کنترل کردم هی به خودم گفتم چند روز دیگه بیشتر اینجا نیستند ، آدم بخاطر شکمش کسی رو ناراحت نمیکنه... که اعتراضی نکنم بهرحال من نمیتونم یه پیرزن هشتاد ساله رو تغییر بدم در حد ادعای حیثیت هم همسر واکنش مناسب رو داد. البته اگر طولانی تر میموندن قطعا یه فکری برای این موضوع میکردم مثلا من کنار همسرجان مینشستم ایشون هم کنار پدرجان تا حداقل تبعیض گذاشتنش اینقدر تابلو نشه:)))
در کل فکر میکنم خیلی خوب کنار اومدیم این ضعف هم در وجود خود من هم هست میبینم که چطور اتوماتیک وار دیگران رو به خودم ترجیح میدهم. و همیشه عقب وایمیستم و کمتر به خودم حق میدهم
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی