ما همجنان مهمونداري ميكنيم نميدونم غر بزنم خسته شدم يا نه هنوز خسته انجناني نشدم ولي اين سه روز رو كه شش تا مهمون داشتم ديكه كمردرد كرفتم و خيلي خسته شدم بويزه كه برادرشوهر تو يخجال دنبال فلفل ميكشت و كفتم جي ميخاين بهتون بكم كجاست كفت خودم بيدا ميكنم يه كم هم بهم برخورد كه يعني خونه داداشمه دلم ميخاد هر جا رو بكردم و من تو ذهنم كه اشبزخونه مال خانم خونه ست بايد اجازه بكيري... يه زماني ميومدي داداشت مجرد بود الان شرايط عوض شده .... به همسر هنوز نكفتم همين جيزاست كه تنش زا و مشكل زا ميشه و اختلاف ايجاد ميكنه ما خانمها هم جزئي نكر تو مسائل مو رو از ماست ميكشيم فعلا دو روز رفتن يه جاي ديكه و دوباره برميكردن يه برادرشوهر ديكه هم اومد ديشب موند و امروز رفت ديكه ما زمان خصوصي نداشتيم... بريشب خوابيديه بوديم داشتيم همديكه رو اذيت ميكرديم كه بسر جاري اومد تو اتاق كه عمو فلان... اينقدر خنديديم و اينكه بجه دار بشي ديكه اين لحظه ها رو بايد فراموش كني ... اكه مونده بود الان ديكه وقت بدنيا اومدنش بود حدوداي 19 بهمن :(( خونه مون شده مسافر خونه همه تشكها و بتوهامونو مهمونا استفاده كردن اونم هر بار يكي منم كه بعد هر بار استفاده نميشورم باشه مهمونيا تموم بشه بعد ...
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی