پسرداييم، از تابستون تو شهر ما سرباز شده، زندايي به شكل يك مادر هميشه دلوا پس دايم بمن زنك ميزد كه بهش سر بزن و حتي خواست كه براش غذا بپزم ببرم و تاكيد ميكرد كه بدغذاست و معده ش مشكل داره. و دو بار هم ما رو به بهانه بيخبري و نكراني فرستاد در پ ا د ﮔ. ان ملاقات، ما هم تو تابستون وحشتناك ﮔرمي كه به سختي ميشه دو دقيقه بيرون دوام بياري مجبور بوديم بيست دقيقه اي معطل بشيم تا ببينيمش و تلفني با مامانش صحبت كنه بماند كه قبلش هم همسر بايد با دوستاش هماهنك ميكرد كه اجازه ميدادند بريم داخل، بزندايي ﮔفتم من نكرانم يه مسير طولاني رو با اون لباسهاي سنكين بايد بياد دم در و ممكنه ﮔرمازده بشه كه البته كارساز شد و ديكه درخواست نكرد بعدا مامان ﮔفت به اقوام ﮔفته ترسيدم بجه م مريض بشه يعني به ما اهميت نداده...
در مورد غذا هم ﮔفتم من غذا درست نميكنم و خودم و همسر تو اداره مون غذا ميخوريم شب هم همسر درست ميكنه چون من واقعا وقت ندارم و نميتونم، باز ﮔفت بهش بكيد شربت ساندرز (اسمشو مطمئن نيستم) بخره بخوره منظورش اين بود ما براش بخريم ببريم بماند كه دختر دايي از اونور داد ميزد اينكه تقويت كننده بجه هاست منم ﮔفتم والا اينجا من هر بار يه مارك خارجي رو خواستم پيدا نكردم -نميتونم وقتي احساس ميكنم يكي پر رو هست مث خودش نباشم- البته به پسردايي ﮔفتم مامانت همجين سفارشي داده ﮔفت نه لازم ندارم
در حاليكه ما سعي ميكرديم فاصله رو حفظ كنيم و خيلي خدمات ارائه نديم كه بعد توقع پيش بياد زندايي جان زنك زد بريد دنبالش بياريدش خونه ، همسرجان هم تلفني هماهنك كرد و دوستش اوردش دم خونه دفعه بعدش باز همسر به فرمانده خدمات ارائه داده بود و اونم لطف كرده بود از پنج شنبه ظهر تا صبح شنبه بهش مرخصي داده بود و من شنبه ساعت5 بيدار شدم براش صبونه اماده كردمو... بعد هر هفته شد همين برنامه
اينكه براشون مهم نبود شب جمعه ما خراب ميشه، اينكه من تمام هفته باميد دو روز اخر هفته م كه بايد تو ﮔرما لباس مرتب مي پوشيدم، و پ ظذيرايي ميكردم و اﮔر هم در شرايط عادي اشبزي نميكردم مجبور بودم غذا درست كنم يه طرف، اينكه به سرعت تو خيابون و كافي نت دوست پيدا كرده بود و اخر شب ميرفت و ساعت3 ميومد و همسر ميكفت تو مسئوليتي نداري و منم ميكفتم خانواده ش فك ميكنند تو خونه ما خوابيده اكه مشكلي پ ظيش بياد از ما شاكي ميشن از طرف ديكه منو حسابي دجار اضطراب ميكرد
از شهريور كه رفت مرخصي و بركشت و بلافاصله هم اومد خونه مون بعدش ما رفتيم شهرهمسر و تا دو هفته فكر ميكرد اونجاييم بعد كه خواست بباد ما رفتيم شهر خودم ويكه بعدش هم خبرب ازش نشد و دايي هم هفته پيش با من تماس ﮔرفتن كه نشد صحبت كنيم اين هفته و همين يك ساعت پيش پ سردايي زنك زده كه من سرم شلوغ شده و كارهام زياده و مامان (نفهميدم كامان من يا خودش، ولي فك نكنم مامان من باشه) ﮔفته جودي شاكي شده نرفتي خونه شون و ما هم در حاليكه شكل علامت تعجب شده بوديم مونطيم چي بكيم و ﮔفت فلان جا نمايشكاهه بيايد ببينمتون من نميتونم بيام، قرار شد شب بريم ببينيمش. ولي عجب ادميه اين زندايي براي اينكه حس ميكنه پ سرش اينطوري بيشتر بهش خوش مي ﮔذره حاضره بقيه به دردسر بيافتن اصلا هم براش مهم نيست هر بار هم تاكيد ميكرد زحمت ميده بهتون شما م مث خواهرش ديكه تحمل كنيد ، ادم ميمونه چه واكنشي بده كه خيلي بد نباشه، در عين حال كه ما دوست داريم تو شهر غريب هوادارش باشيم ولي ديكه نه در حدي كه ارامش خودمون بهم بريزه، هر بار بايد نكران واكنش همسر باشم، پسر دايي منه برادرم هم كه بود جالب نبود هر شب جمعه. كه تنها شبيه كه ادم بعد يه هفته خستكي ميخاد خلوت خصوصي بي استرسي داشته باشه يه پسر مجرد تو خونه ش باشه اونم خونه هاي كوجيك ما انشالله اين دو سال هم براي مابخير بكذره دلخوري پيش نياد مجبور نشم حرفي بزنم كه مهربونيايي كه كرديم هدر بره، همسر ميكه بعد ازمون طلبكار ميشن
روزكار هم كه قابل پيش بيني نيست دايي تو شهر همسر هست ممكنه ما هم راهمون به خونه شون بيافته البته من هر بار ميرفتم ديدنشون و دفعه پيش نرفتم، داداشم هم چ ند سالي اونجا اموزش ﮔ ذرونده بود و ميكفت با اينكه نزديك خونه دايي بوديم هيجوقت نيومد بمن سربزنه يا تعارف كنن بيا خونه مون حالا خودشون اينطور متوقع اند البته دايي اصلا اينطور نيست و به شدت مراعات ميكنه و جالبه هر بار به همسر ميكه وقتي ميخاد بياد خونه تون بكيد ما نيستيم اين هم براي خودش معماييه
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی