شنبه بعد از ۱۰ روز با مقداری استرس ناشی از اینکه بالاخره بحث حراست به کجا میکشه رفتیم اداره ، بعد از دوساعتي مدير ﮔفتن بيا اتاقم و پرسيد با همكار صحبت كردم ﮔفتم نه بعد خودش رفته بود با حرا. ست صحبت كرده بوط كه احتمالا نتيجه ش دعوت به صلح و ارامش بود و بعد دو نفرمون رو صدا زد از اونجاييكه به شدت به محتاطه و چيزي رو صريح و مستقيم نمي ﮔه عملا چيز خاصي نكفت و خانم همكار هم ﮔفت ميحاد از اين واحد بره و مديرهم ﮔفت ا ﮔر به اين نتيجه رسيديد مانعتون نميشيم و من هم ﮔفتم ايشون خيلي پر تلاشند و خيلي كار انجام ميدن كه شايد شما اصلا متوجه نباشيد الانم بهتره فكر كنند به چه دلايلي باين نتيجه رسيدند و ا ﮔر مشكلي هست حل بشه كه مدير دنبال حرف من رو ﮔرفت ﮔفت بهر حال شما بريد كار ما سخت ميشه و...
بنظرم همكار ناراحت از اينكه به نتيجه مورد نظر نرسيده يه مدتي مفقود الاثر شد و احتمالا پي ﮔيراينكه چي شده
من هم به شدت ناراحت خيلي رسمي و خشك باهاش برخورد ميكردم كه باز فرداش مدير صدام زده كه باز خانم شاكي شده بود جو سنكينه من ميخام برم مدير هم اونو صدا كرد و بهمون ﮔفت هر چي شده فراموش كنيد و اصلا ديكه بازش نميكنيم دوست باشيد و... همكار ﮔفت من كلاس انرزي ميرم و انرزيهاي منفي رو مي ﮔيرم... منم ﮔفتم به شدت دلخورم و بهم توهين شده و بي احترامي شده... مدير تو حرفاش دايم توصيه ميكرد بيرون نبريد حرفا رو هر سه مون زير سؤال ميريم و تر و خشك با هم ميسوزه مي ﮔن اينا نميتونن با هم كار كنند به ضرر خودتونه... من هم ﮔفتم خيلي زشته كه برداريم ببريم جاي ديكه و همكار ﮔفت من به يكي ديكه ﮔفتم ميخام از اين واحد برم... از نظر من فقط مديرعامل بوده كه ميتونسته همجين دستوري به حراست بده. دفعه قبل رئيسش ﮔفت من از همه به مدير نزديكترم.
بعد هم رفتيم اتاقمونو چيزي به روي خودمون نياورديم و امروز هم تقريبا همه چيز عادي بود جز اينكه خانم همكار سعي ميكنه زود متوجه بشه من حامله شدم و مث دفعه پيش سوربرايز نشه و هر بار به كاهدون ميزنه ﮔفتم هر وقت تصميم ﮔرفتم قبلش به شما خبر ميدم
در عين حال كه نميخام قلب و روحم رو با تنفر اسيب بزنم كنترل كردن خشم عصبانيت ناشي از اين موضوع برام سخته و حالت درماندكي بهم ميده ، مثل اين هست كه هر چي هم تو راننده بلدي باشي باز ميتونه يه راننده ناشي يا مست بهت اسيب بزنه
كاش بتونم راه درست رو در پيش بﮔيرم و ارامش و وقار لازم رو پيدا كنم اميدوارم درسم رو ﮔرفته باشم از ماجرا و مرحله بعد برم و باز درجا نزنم
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی