با دختر اومديم شهر خودمون و همه لطف كردن داوطلب شدن از فرودكاه ما رو بيارن كه چون خواهرم به فرودكاه نزديك تر بود اومدند هر چند شوهر خواهرم اهل ارائه همجين خدماتي نيست وقتي هم اومد نشست و خواهرم رفت چمدون من رو از ريل تحويل بار برداشت!! بعد هم مستقيم رفتيم روستامون پيش پدر مادرم يه مقدار كار پزشكي هم داشتم كه قرار شد4 روزاخر هفته روستاباشيم خواهرم ميكقت اﮔر من بر ﮔردم ديكه همسر اجازه نميده بيام روستا و 3 روز اول هفته بعد رو هم تو شهربه كارهاي پزشكيم برسم و دوشنبه بر ﮔردم
چون بايد دخترم رو پيش يكي ميذاشتم و ميرفتم دكتر يا بايد ميرفتم خونه خواهرم يا برادرم كه اقوام درجه يك تو شهر بودن البته دختر خواهرم با شوهرش هم خيلي لطف دارند بهم كلي دعوت كردن بيا خونه مابرادرم كه اصلا تو اين مدت تماس هم نكرفت براي احوال پرسي شوهر خواهرم قبل از اينكه راه بيافتيم ﮔفت اﮔر دختر من قراره فق فق كنه بهتره بره خونه خواهرزاده م من يه كم دورتر بودم و خودم رو به نشنيدن زدم و مونده بودم چه تصميمي بﮔيرم ﮔفتم اﮔر چيز ديكه اي پروند نميرم بااينكه اون يكي خواهرم هم فردا صبحش ميومد خونه دخترش ولي توجيهم اين بود كه خونه داماد خواهرم نرم
فرداصبحش با خواهرم رفتيم ارايشكاه من سايه ابرو زدم كه يه تصميم بداهه بود و از دردي كه داشت به غلط كردن افتادم هنوز مشخص نيست چي از اب دربياد... عصرش باز شوهر خواهر يه غر كوچولو زد كه دختر نميذاره بخوابه ديدم خيلي داره بهم استرس وارد ميشه به خواهرم زنك زدم تا كي شهري ﮔفت تا دوشنبه ديكه ﮔفتم من ميام پيش شما. به اين خواهرم هم ﮔفتم چند وقت نبودي بهتره با همسرت تنها باشي مزاحم نداشته باشيد اونم اصرار كه نه و مهم نيست ولي حسم مي ﮔفت شوهر خواهر دوست نداره ما اونجا باشيم شايد به خودش ميكه بره خونه برادرش ..
دو روز بعد رو خونه خواهرزاده بوديم هر چند خودش و شوهرش خيلي مهربون هستند و سعي ميكنن بهت راحت و خوب بكذره ولي ميدونستم كه خواهرم خودش هم رعايت ميكنه براي رفتن خونه داماد چه برسه كه بخاد كسي رو با خودش ببره شاهدش هم اينكه زن داداش دوميم هم ميخاست بره دكتر و از من ميخاست بريم باهم زير زمين خونه پدري (بابام يه خونه تو شهر داره كه اجاره ست و زيرزمينش براي اينه كه هر از ﮔاهي خودشون بيان شهر كه اونم سالي يه بار شايد پيش نياد، فقط داداش دومم كه براي خريد مياد شهر يه شب ميخابه) دختر من هم اصلا تو زيرزمين دووم نمياره و بعد هم بايد يكي بود كه بهش بسبرم دنبال كارم منم تعارف زدم بيا با هم ميريم خونه خواهرم يا برادرم كه ظاهرا به اونم روي خوش نشون ندادن بعد خواهربزركه ﮔفت بﮔو. با شوهرت بيا برو دكتر بعد هم برو خونه ت!! البته ما هم حساب كار دستمون اومد
به هر صورت كارهاي من انجام شد و به لطف دو تا خواهرم و همكاريشون در نكهداري از دختر، اما استرس رواني زيادي هم داشت اينكه خواهر برادرهات حوصله نطارنط به تو خدمات ارائه بدن و همسرت معتقده وظيفه شون هست
ديكه دوست ندارم تو همجين موقعيتي قرار بكيرم اﮔر اينها رو برأي همسر توضيح بدم از چشمش ميافتن اﮔر نكم بايد هر بار اين موقعيت تكرار بشه ترجيح ميدم برم هتل تااينكه برم خونه اقوام
خوبي اين سفر روستا بودن و بازي دختر با حيوونا و ﮔل بازي و اب بازي، سرعت ياد ﮔيري كلماتش اينجا بيشتر بود بابام و داداش كو چيكه رو خيلي دوست داره و كلي بغلشون ميكنه و ميبوسه با دخترهاي دوقلوي خواهرزاده م بازي كرد هر چند اونها خيلي ارتباط نمي ﮔرفتن، چقدر هم ﮔريه ميكردن و بهانه ﮔيري ميكردن رواني شديم از دستشون... كنار پدر مادر و تو هواي خوب روستا بودن لذت بخش هست
برچسب:
نویسنده: آرمان طباطبایی